...

دارم قلبي لرزان زه رهش .. ديده شد نگران

5:36 PM نظرات(0)


مي آيي ...

آرش ،
مي آيي ...
بعد از 2سال و 3 ماه و چند روز...
خوشحالم ...
خيلي زياد.....

8:55 PM نظرات(1)


خواهم رفت

خسته ام و دلتنگ از
تمام دردهايي كه بر جانم است ...
ديوارها ، فشارم ميدهند ...
تنها مينشينم و ...
گاهي دراز ميكشم ،
شايد فراموش كنم كه تو ، بر سرم چه آوردي !!!؟
خواهم رفت و ديگر ...
بازگشتي نخواهد بود

7:17 PM نظرات(2)


...

آيا ميان آن همه اتفاق ،
من از سر اتفاق زنده ام هنوز ؟!
-------------------------------------------------
سيدعلي صالحي

3:31 PM نظرات(0)


رفته اي ...!

رفتي و سالها خاطره را با خود بردي ...

ميدانم كه به سختي خود را تا اينجا كشاندي ... پس ...قدري مي ماندي و من را نيز ، شاد ميكردي ...!

ميداني چقدر بهت نياز دارم !؟

ميداني دوريت ، چقدر برايم سخت و تحمل ناپذير است !؟

ميداني همصحبتي با تو ، چقدر به من آرامش ميدهد !؟

نه ! نميداني ...!

چون اگر ميدانستي ، لختي درنگ ميكردي ؛

مي ايستادي و بهم نگاهي ميكردي و ميديدي كه چگونه در حال خشكيدنم ...و

روز به روز ، طراوتم را از دست ميدهم ؛

اما .....

رفته اي و ديگر ، برگشتي نيست

11:30 AM نظرات(0)


كاوه ! دلتنگم !

سلام...
سلامي بعد از مدتها...
خوبم ...اما ، دلتنگم...
دو سال پيش هم كه اون برادرم ميرفت دلتنگ بودم و الان هم كه اين برادرم ميره ،
دلتنگ تر...
دلم ميخواد همش گريه كنم ...
خيلي تنها ميشم....
اميدوارم هرجا كه هستند شاد باشند و سلامت ..
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ميروي ؛
اما ميدانم اگر خود بخواهي ،
باز خواهي گشت.
بالاي تپه اي ايستاده اي و دستانت را برايم تكان ميدهي .
من هم دستانم را تكان ميدهم ؛ اما ،
نميداني كه گل آبي زير پاهايم ،
از اشك ،
جاريست.
خيلي زود ، باز گرد
----------------------------
براي برادرم ، كاوه ، كه براي ادامه تحصيل ، بجايي خيلي دور ، ميره ؛ و ما دلتنگ شيم و چشم براه.
خيلي زود برگرد ، زود زود زود... ، و با موفقيت و سر بلندي

** ميبوسمت و به خدا ميسپارمت **

9:02 AM نظرات(5)


...



2:18 PM نظرات(0)


رفتي ...

5380997208-63995331.jpg

رفتي ...

اما...

هيچوقت از يادها نميروي..

رفتي ..

اما ...

هميشه در قلبمان جاي داري...

رفتي ..

اما ...

.... حيف كه ديگر برگشتي نيست...

جايت خاليست...

دوستت داريم خيلي زياد... دلتنگتيم تا هميشه ...

(( روحت شاد ... يادت گرامي ))

10:20 AM نظرات(5)


عدالت ...

گفتم : چگونه ؟ ميسر نيست ؟
نمي شود؟ ديگر دير شده !!
ديگر مني نيست ؛ ديگر تواني براي سازش و ساختن نيست .

مي بيني ... دست خودم نيست ؛
اشكهايم يكريز روان است و
سراپايم پر از اندوه و غم .

چه كرده ام كه تاوانش چنين بود ! ؟
تا كي بايد در اين عذاب بمانم !؟ كجا اشتباه كرده ام !؟
به كه بد كرده ام !؟

پس عدالت خدايي كجاست ؟ !!!!


جوابي نداشت !!!!!

12:07 PM نظرات(6)


مولانا

سلام .
بعد از مدتها ..دست بكار شدم براي نقاشي... اگه مولانا نبود و ، مسابقه اي به اين اسم ، شايد همچنان به ركودم ادامه ميدادم..
فعلا طرحشو زدم ..ولي آيا تا شنبه به اتمام ميرسه يا نه ! اينو ديگه نميدونم ...
پس ميرم تا ببينم به كجا ميرسم...
تا روزي ديگر..
بدرود.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
راستي : اين غزل و ميخوام بكشم ...

چندان دعا كن در نهان ، چندان بنال اندر شبان
كز گنبد هفت آسمان در گوش تو آيد صدا
گر مجرمي بخشيدمت ، وز جرم آمرزيدمت
فردوس خواهي دادمت ، خاموش رها كن اين دعا

11:05 AM نظرات(1)


نوشته بودي مي آيي ...

نوشته بودي مي آيي ،
روزي در اين نزديكيها ...
مي آيي و غم را از چهره ام مي زدايي ...
مي آيي و تا آخر دنيا ، با من مي ماني ...

نوشته بودي مي آيي و مي آيد آن روز ، كه ديگر ترسي در دل نداري ،
كه ديگر تمام وجودت را من ، پر كرده و
گريزي از آن نداري ...

نوشته بودي مي آيي ؛
(( و اين تنها يك نوشته بود ))

1:16 PM نظرات(0)


آخر فراموش ميشوم...

آخر فراموش ميشوم ،...
از يادها ، از خاطرات ، از عشقها ، از روزها ، از شبها ، ...
ديگر كسي حتي ، سراغي از من نخواهد گرفت ، ...
انگار اصلاً وجود نداشته ام و
مي آيد آن روز و
چقدر نزديك است .......

7:53 PM نظرات(1)


يلدا مبارك !

اناری سرخ در دستانم ،
می شکافم دلش را و می بینم ،...
باز هم سفید است ....!
ماهی قرمز من ، غمگین ،
در حسرت سرخی انار ، به عمق تنگ بلورینش ، در زیر سنگها ،
فرو میرود...

------------------------------------------------------------------------
( یلداتان مبارک . انارهای دلتان سرخ سرخ ، جمعتان گرم ، شبتان بلند و شاد .)

10:54 AM نظرات(0)


دير زمانيست ...

دير زمانيست ...
كه ديگر حسي از خوشي ندارم !
دير زمانيست
كه حسرت خنده اي از ته دل را دارم !
دير زمانيست
كه حسرت با هم بودن را ....
ميداني ،
ديگر توان از من رفته و غم در چهره ام موج ميزند؛
چشمانم ، از اندوه پر است و
با هر تلنگري اشك از آن جاريست....
نميدانم
اين خورشيد كي در من طلوع ميكند و
از ظلمت ، رهايي مي يابم....!

10:54 AM نظرات(6)


سرنوشت ...

هرگز نميدانيم كه ميرويم...
وقتي روانه ايم ،
در به شوخي ميبنديم ...
سرنوشت در پي ما مي آيد ،
و كلون در را مي اندازد ؛
و ما را ديگر ديداري نيست ........ !

11:23 AM نظرات(3)


رفته اي ...!

رفتي و سالها خاطره را با خود بردي ...

ميدانم كه به سختي خود را تا اينجا كشاندي ... پس ...قدري مي ماندي و من را نيز ، شاد ميكردي ...!

ميداني چقدر بهت نياز دارم !؟

ميداني دوريت ، چقدر برايم سخت و تحمل ناپذير است !؟

ميداني همصحبتي با تو ، چقدر به من آرامش ميدهد !؟

نه ! نميداني ...!

چون اگر ميدانستي ، لختي درنگ ميكردي ؛

مي ايستادي و بهم نگاهي ميكردي و ميديدي كه چگونه در حال خشكيدنم ...و

روز به روز ، طراوتم را از دست ميدهم ؛

اما .....

رفته اي و ديگر ، برگشتي نيست ....................................!

1:39 PM نظرات(0)


غريبانه

بگرديد ، بگرديد در اين خانه بگرديد
در اين خانه غريبند ، غريبانه بگرديد
يكي مرغ چمن بود كه جفت دل من بود
جهان لانه او نيست ، پي لانه بگرديد
.....
چه شيرين و چه خوشبوست ، كجا خوابگه اوست ؟
پي آن گل پر نوش چو پروانه بگرديد
بر آن عقل بخنديد كه عشقش نپسنديد
در اين حلقه زنجير چو ديوانه بگرديد
در اين كنج غم آباد نشانش نتوان داد
اگر طالب گنجيد ، به ويرانه بگرديد
كليد در اميد ، اگر هست شماييد
در اين قفل كهن سنگ چو دندانه بگرديد
رخ از سايه نهفته است ، به افسون كه خفته است ؟
به خوابش نتوان ديد ، به افسانه بگرديد
تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نياورد ، به شكرانه بگرديد
------------------------------------------
قسمتهايي از شعر غريبانه ( ه.ا.سايه )

9:10 AM نظرات(2)


تولدت مبارک .....

خدای اطلسیها با تو باشه....
پناه بی پناها با تو باشه ...
تمام لحظه خوب یک عمر ....
بجز دلواپسیها ، با تو باشه ....!
مامان خوب و خوشگلم ، عزیزترینم ،
تولدت مبارک....
.
انشاا... سالیان سال شاد و سلامت باشی ...و سایت ، همیشه بالای سرمان......
( امیدوارم پات هم زود زود خوب بشه و بتونی باز هم مثل همیشه بدو بدو کنی و از این غمگینی در بیایی...)

4:02 PM نظرات(3)


مي آيد ...

آري !!
كم كم ؛ فصل زنبقهاي بنفش ؛
خواهد رسيد ...
ميداني ؟ !

1:16 PM نظرات(2)


دوستي فرستاده بود ...

کيسه ي کوچک چاي تمام عمر دلباخته ي ليوان شد.
ولي هر بار که حرف دلش را مي زد صدايش توي اب جوش مي سوخت .
کيسه ي کوچک چاي با يک تکه نخ رفت ته ليوان.
حرف دلش را آهسته گفت ...
ليوان سرخ شد

10:39 AM نظرات(3)